خرید بک لینک
خوابت رو دیدم ... حالا ... حالا که تو در گیرو دار زندگی جدیدی هستی و من هم ... با همون صورت مهربون و دوست داشتنی و با همون حجب و حیای همیشگی ... سجاده به دست روبروی من ولی گوشه دیگر اتاق شروع کردی به نماز خوندن ... اصلا نمیدونم چه وقت بود و تو نماز چه وقتی رو میخوندی ... من صورتم رو ازت برگردوندم ... نمیخواستم چشمم به چشم هات بیفته ... اما یه لحظه دیدم که لبخن

برچسب: شاید,خواب,معمولی, نویسنده: یوسف بختیاری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:30

گاهی حرف زیاد است برای گفتن، اما نه کلمات جفت و جور می شوند و نه زبان توان بیان آن ها را دارد!... یه فردی رو میشناختم که تنها زندگی می کرد! تصور می کردم کسی رو نداره یا اگر داره، مشکلاتی در بین هست! ... اما وقتی از خودش شنیدم، تعجب کردم! می گفت: خانواده من الان سعی می کنند به من محبت کنند، خیلی هم محبت می کنند! اما من الان دیگر به این محبت احتیاج ندارم، زمانی

برچسب: واقعیت, نویسنده: یوسف بختیاری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:30

صفحه بندی